محمد أحمد جاد المولى (مترجم: زمانى)
113
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى)
او با دعاى خير فرزند شايستهء خود را بدرقه كردند . يعقوب راه صحرا را پيش گرفت ، روز و شب در حركت بود تا هرچه زودتر به سر منزل مقصود برسد ، گاهى بر فراز تپهها و بلنديها برآمد و گاهى به اعماق درهها سرازير مىشد و در همه حال ملاقات با دايى و خانهء آرزوهايش ، در مقابل چشمش مجسم بود . سخنان پدر در گوش او طنين مىانداخت و لطف و عنايت خدا او را محافظت مىنمود . هر زمان رنج سفر او را خسته مىكرد و دورى راه او را به سختى مىانداخت و زمينگيرش مىساخت ، آرزويى كه به اميدش شروع به حركت كرده بود و هدفى كه در انتظار وصولش بسر مىبرد ، به خاطر مىآورد و اندوه خود را تخفيف مىداد و ادامه راه برايش آسان و هموار مىگشت . يك روز با طلوع خورشيد ، بادهاى سوزانى وزيدن گرفت ، به حدى كه رملهاى داغ بيابان را به حركت درآورده بود و خورشيد نيز با آتشبار سرخ خود ، زمين را هدف قرار مىداد ، لذا ادامه سفر براى يعقوب ممكن نبود . راه او طولانى بود و هنوز فاصله زيادى با مقصد خويش داشت . يعقوب به مسير خود نظر مىافكند و تا آنجا كه چشم كار مىكرد در جلوى خود بيابانى گسترده مىديد . در مقابل او تپههايى از رمل وجود داشت كه راه عبورى بر آن آشكار نبود . در همين موقع بود كه خستگى بر او چيره شد و ناراحتى و سختى او را به تنگ آورد . يعقوب ، عليه السّلام ساعتى مردد و متحير بود كه آيا به اين سفر ادامه دهد و يا به خاطر مشكلات و مصائب موجود از آن صرفنظر كند ؟ آيا به راهپيمايى خود ادامه دهد و مشكلات راه را تحمل كند و اميد به آينده روشن را در خود تقويت كند تا قدرتش فزونى يابد و يا بقاى جان و توان خود را به اين سفر سخت و طولانى مقدم دارد و از سود اين سفر بگذرد و نزد پدر و مادر خود بازگردد . در همين زمان كه يعقوب عليه السّلام گرفتار آشوب فكرى شده بود و در حيرانى بهسر مىبرد ، تخته سنگ بزرگى كه سايهاى در كنار داشت نظر او را جلب كرد . يعقوب به سوى آن سنگ بزرگ رفت تا در كنار آن بنشيند و خستگى خويش را بر طرف سازد ، تجديد نيرو كند و از گرماى بدن بكاهد . هنوز يعقوب به سنگ تكيه نداده بود كه